ایرج میرزا
در ايامي كه صاف و ساده بودم -- دم كرياس در استاده بودم
زني بگذشت از آنجا با خش و فش -- مرا عرق النسا آمد به جنبش
شدم نزد وي و كردم سلامي -- كه دارم با تو از جايي پيامي
بدو گفتم كه اندر شارع عام -- مناسب نيست شرح و بسط پيغام
قدم بگذار در دالان خانه -- به رقص آر از شعف بنيان خانه
پريوش رفت تا گويد چه و چون -- منش بستم زبان با مكر و افسون
سماجت كردم و اصرار كردم ـ ـ بفرماييد را تكرار كردم
به دستاويز آن پيغام واهي -- به دالان بردمش خواهي نخواهي
شگفت افسانهاي آغاز كردم ـ ـ در صحبت برويش باز كردم
به نرمي گفتمش كاي يار دمساز -- بيا اين پيچه را از رخ بر انداز
اگر پروانهاي بر گل نشيند ـ ـ گل از پروانه آسيبي نبيند
پريرو زين سخن بيحد برآشفت -- زجا برجست و با تندي به من گفت
از اين بازي همين بود آرزويت ـ ـ كه روي من ببيني؟ تف به رويت
برو اين دام بر مرغ دگر نه ـ ـ نصيحت را به مادر خواهرت ده
چه ميگويي مگر ديوانه هستي ـ ـ گمان دارم عرق خوردي و مستي
عجب برگشته اوضاع زمانه ـ ـ نمانده از مسلماني نشانه
غرض آنقدر گفت از دين و ايمان ـ ـ كه از گه خوردنم گشتم پشيمان
چو اين ديدم لب از گفتار بستم -- نشاندم باز و پهلويش نشستم
گشودم لب به عرض بيگناهي ـ ـ نمودم از خطاها عذرخواهي
مكرر گفتمش با مدو تشديد ـ ـ كه گه خوردم غلط كردم ببخشيد
دوظرف آجيل آوردم ز تالار ـ ـ خوراندم يك دو بادامش به اصرار
دوباره آهنش را نرم كردم ـ ـ سرش را رفته رفته گرم كردم
دگر اسم حجاب اصلا نبردم -- ولي آهسته بازويش فشردم
گشادم دست برآن يار زيبا -- چو ملا بر پلو مومن به حلوا
دو دست او همه بر پيچه اش بود -- دو دست بنده در ماهيچهاش بود
ولي چون عصمت اندر چهرهاش بود ـ ـ از اول تا به آخر چهره نگشود
چو خوردم سير از آن شيرين كلوچه -- حرامت باد گفت و زد به كوچه
چو در وي عفت و آزرم بيني -- تو هم در وي به چشم شرم بيني
تمناي غلط از وي محال است -- خيال بد در او كردن خيال است
تو بايد زينت از مردان بپوشي -- نه بر مردان كني زينت فروشي
پيمبر آنچه فرمودست آن كن -- نه زينت فاش و نه صورت نهان كن